close
تبلیغات در اینترنت
حسین منزوی
loading...
سرویس سایت سایت رزبلاگ بزرگترین سرویس ارائه خدمات سایت نویسی حرفه ای در ایران

گلچین اشعار جدید معاصر و کلاسیک

تا صبحدم به یاد تو شب را قدم زدم  آتش گرفتم از تو و در صبحدم زدم  با آسمان مفاخره كردیم تا سحر  او از ستاره دم زد و من از تو دم زدم او…

بی خودتر از اینم کن

راز آن چشم سیه گوشه ی چشمی دگرم کن
بی خودتر از اینم کن و از خود به درم کن

یک جرعه چشاندی به من از عشقت و مستم
یک جرعه ی دیگر بچشان، مست ترم کن

 

شوق سفرم هست در اقصای وجودت
لب تر کن و یک بوسه جواز سفرم کن

دارم سر پرواز در آفاق تو، ای یار
یاری کن و آن وسوسه را بال و پرم کن

عاری ز هنر نیستم اما تو عبوری
از صافی عشقم ده و عین هنرم کن

صد دانه به دل دارم و یک گل به سرم نیست

باران من خاک شو و بارورم کن

افیون زده ی رنجم و تلخ است مذاقم
با بوسه ای از آن لب شیرین شکرم کن

پرهیز به دور افکن و سد بشکن و آن گاه
تا لذت آغوش بدانی، خبرم کن

شرح من و او را ببر از خاطر و در بر
بفشارم و در واژه ی تو، مختصرم کن

حسین منزوی

بازدید : 41 تاریخ : جمعه 26 خرداد 1391 زمان : 13:53 نویسنده : یاس آبی نظرات ()

خیال خام پلنگ من

خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود
... و ماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود
پلنگ من - دل مغرورم - پرید و پنجه به خالی زد
که عشق - ماه بلند من - ورای دست رسیدن بود


گل شکفته ! خداحافظ اگر چه لحظه دیدارت
شروع وسوسه ای در من به نام دیدن و چیدن بود
من و تو آن دو خطیم آری موازیان به ناچاری
که هر دو باورمان ز آغاز به یکدیگر نرسیدن بود
اگر چه هیچ گل مرده دوباره زنده نشد اما
بهار در گل شیپوری مدام گرم دمیدن بود
شراب خواستم و عمرم شرنگ ریخت به کام من
فریبکار دغل پیشه بهانه اش نشنیدن بود


چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس می بافت ولی فکر پریدن بود.

بازدید : 67 تاریخ : چهارشنبه 03 خرداد 1391 زمان : 16:59 نویسنده : یاس آبی نظرات ()

1021

نام من عشق است آیــا می‌‏شناسیدم؟

زخمی‌ام -زخمی سراپا- می‌‏شناسیدم؟

 

بـــا شما طـــــــــی‌‏کـــــرده‌‏ام راه درازی را

خسته هستم -خسته- آیا می‌‏شناسیدم؟

 

راه ششصدســاله‌‏ای از دفتر "حــافظ"

تا غزل‌‏های شما، ها! می‌‏شناسیدم؟

 

این زمانم گــــرچه ابر تیره پوشیده‌است

من همان خورشیدم اما، می‌‏شناسیدم

 

پای ره وارش شکسته سنگلاخ دهر

اینک این افتاده از پا، می‌‏شناسیدم

 

می‌‏شناسد چشم‌‏هایم چهره‌‏هاتان را

همچنانی که شماها می‌‏شناسیدم

 

اینچنین  بیگــــانه از من  رو  مگردانید

در مبندیدم به حاشا!، می‌‏شناسیدم!

 

من همان دریایتان ای رهروان عشق

رودهای رو به دریـــا! می‌شنـاسیدم

 

اصل  من بــــودم ,  بهــانه بود  و فرعی بود

عشق"قیس"و حسن"لیلا" می‌‏شناسیدم؟

 

در کف "فرهـاد" تیشه من نهادم، من!

من بریدم "بیستون" را می‌شناسیدم

 

مسخ کرده چهره‌‏ام را گرچه این ایام

با همین دیدار حتی می‌‏شنـاسیدم

 

من همانم, آَشنــای سال‌‏هـای دور

رفته‌‏ام از یادتان!؟ یا می‌‏شناسیدم!؟

 

 

 

از : حسین منزوی

بازدید : 66 تاریخ : چهارشنبه 03 خرداد 1391 زمان : 16:58 نویسنده : یاس آبی نظرات ()

994

لیلا دوباره قسمت ابن السلام شد
عشق بزرگم آه چه آسان حرام شد      

می شد بدانم این که خط سرنوشت من   
 
از دفتر کدام شب تیره وام شد؟

اول دلم فراق تو را سرسری گرفت
و آن زخم کوچک دلم آخر جذام شد

گلچین رسید و نوبت با من وزیدنت
دیگر تمام شد گل سرخم! تمام شد

شعر من از قبیله خون است خون من
فواره از دلم زد و آمد کلام شد

ما خون تازه در رگ عشقیم عشق را
شعر من و شکوه تو رمز الدوام شد

بعد از تو باز عاشقی و باز آه ... نه!
این داستان به نام تو اینجا تمام شد.

 

 


از : حسین منزوی

بازدید : 37 تاریخ : چهارشنبه 03 خرداد 1391 زمان : 16:58 نویسنده : یاس آبی نظرات ()

غزل 96

با هر تو و من ، مایه های ما شدن نیست
 هر رود را اهلیت دریا شدن نیست
 از قیس مجنون ساختن شرط است اگر نه
 زن نیست اندیشه ی لیلا شدن نیست
باید سرشت باد جز غارت نباشد
 تا سرنوشت باغ جز یغما شدن نیست
 در هر درخت اینجا صلیبی خفته ، اما
 با هر جنین ، جانمایه عیسی شدن نیست
 وقتی كه رودش زاد و كوهش پرورش داد
 طفل هنر را چاره جز نیما شدن نیست
 با ریشه ها در خاك ،‌ بی چشمی به افلاك
 این تاك ها را حسرت طوبی شدن نیست
 آیا چه توفانی است آن بالا كه دیگر
 با هر كه افتاد ، اشتیاق پا شدن نیست
 سیب و فریب ؟ آری بده . آدم نصیبش
 از سفره ی حوا به جز اغوا شدن نیست
 وقتی تو رویا روی اینان می نشینی
 آیینه ها را چاره جز زیبا شدن نیست
 آنجا كه انشا از من ، املا از تو باشد
 راهی برای شعر جز شیوا شدن نیست



حسین منزوی

بازدید : 36 تاریخ : چهارشنبه 03 خرداد 1391 زمان : 16:55 نویسنده : یاس آبی نظرات ()

غزل 102

 تا صبحدم به یاد تو شب را قدم زدم
 آتش گرفتم از تو و در صبحدم زدم
 با آسمان مفاخره كردیم تا سحر
 او از ستاره دم زد و من از تو دم زدم
او با شهاب بر شب تب كرده خط كشید
 من برق چشم ملتهبت را رقم زدم
 تا كور سوی اختركان بشكند همه
 از نام تو به بام افق ها ،‌ علمزدم
 با وامی از نگاه تو خورشید های شب
 نظم قدیم شام و سحر را به هم زدم
 هر نامه را به نام و به عنوان هر كه بود
 تنها به شوق از تو نوشتن قلم زدم
 تا عشق چون نسیم به خاكسترم وزد
 شك از تو وام كردم و در باورم زدم
از شادی ام مپرس كه من نیز در ازل
همراه خواجه قرعه ی قسمت به غم زدم


حسین منزوی

بازدید : 35 تاریخ : چهارشنبه 03 خرداد 1391 زمان : 16:54 نویسنده : یاس آبی نظرات ()
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز

آمار سایت
  • کل مطالب : 91
  • کل نظرات : 16
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 6
  • آی پی امروز : 3
  • آی پی دیروز : 1
  • بازدید امروز : 27
  • باردید دیروز : 3
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 1
  • بازدید هفته : 27
  • بازدید ماه : 167
  • بازدید سال : 1,178
  • بازدید کلی : 31,998
  • مطالب