close
تبلیغات در اینترنت
حسین منزوی
cat
green
dark
 
 
 
از اينكه به سايت ما امده ايد تشكر ميكنيم و اميدوارم كه لحظات خوشي را با ما سپري كنيد.

بی خودتر از اینم کن

نويسنده: یاس آبی | ساعت: 13:53 | بازديد:43

راز آن چشم سیه گوشه ی چشمی دگرم کن
بی خودتر از اینم کن و از خود به درم کن

یک جرعه چشاندی به من از عشقت و مستم
یک جرعه ی دیگر بچشان، مست ترم کن

 

شوق سفرم هست در اقصای وجودت
لب تر کن و یک بوسه جواز سفرم کن

دارم سر پرواز در آفاق تو، ای یار
یاری کن و آن وسوسه را بال و پرم کن

عاری ز هنر نیستم اما تو عبوری
از صافی عشقم ده و عین هنرم کن

صد دانه به دل دارم و یک گل به سرم نیست

باران من خاک شو و بارورم کن

افیون زده ی رنجم و تلخ است مذاقم
با بوسه ای از آن لب شیرین شکرم کن

پرهیز به دور افکن و سد بشکن و آن گاه
تا لذت آغوش بدانی، خبرم کن

شرح من و او را ببر از خاطر و در بر
بفشارم و در واژه ی تو، مختصرم کن

حسین منزوی

موضوع: <-PostCategory->

برچسب ها : حسین منزوی , شعر معاصر , شعر جدید , شعر نو , غزل ,

 

خیال خام پلنگ من

نويسنده: یاس آبی | ساعت: 16:59 | بازديد:69

خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود
... و ماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود
پلنگ من - دل مغرورم - پرید و پنجه به خالی زد
که عشق - ماه بلند من - ورای دست رسیدن بود


گل شکفته ! خداحافظ اگر چه لحظه دیدارت
شروع وسوسه ای در من به نام دیدن و چیدن بود
من و تو آن دو خطیم آری موازیان به ناچاری
که هر دو باورمان ز آغاز به یکدیگر نرسیدن بود
اگر چه هیچ گل مرده دوباره زنده نشد اما
بهار در گل شیپوری مدام گرم دمیدن بود
شراب خواستم و عمرم شرنگ ریخت به کام من
فریبکار دغل پیشه بهانه اش نشنیدن بود


چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس می بافت ولی فکر پریدن بود.

موضوع: <-PostCategory->

برچسب ها : حسین منزوی ,

 

1021

نويسنده: یاس آبی | ساعت: 16:58 | بازديد:66

نام من عشق است آیــا می‌‏شناسیدم؟

زخمی‌ام -زخمی سراپا- می‌‏شناسیدم؟

 

بـــا شما طـــــــــی‌‏کـــــرده‌‏ام راه درازی را

خسته هستم -خسته- آیا می‌‏شناسیدم؟

 

راه ششصدســاله‌‏ای از دفتر "حــافظ"

تا غزل‌‏های شما، ها! می‌‏شناسیدم؟

 

این زمانم گــــرچه ابر تیره پوشیده‌است

من همان خورشیدم اما، می‌‏شناسیدم

 

پای ره وارش شکسته سنگلاخ دهر

اینک این افتاده از پا، می‌‏شناسیدم

 

می‌‏شناسد چشم‌‏هایم چهره‌‏هاتان را

همچنانی که شماها می‌‏شناسیدم

 

اینچنین  بیگــــانه از من  رو  مگردانید

در مبندیدم به حاشا!، می‌‏شناسیدم!

 

من همان دریایتان ای رهروان عشق

رودهای رو به دریـــا! می‌شنـاسیدم

 

اصل  من بــــودم ,  بهــانه بود  و فرعی بود

عشق"قیس"و حسن"لیلا" می‌‏شناسیدم؟

 

در کف "فرهـاد" تیشه من نهادم، من!

من بریدم "بیستون" را می‌شناسیدم

 

مسخ کرده چهره‌‏ام را گرچه این ایام

با همین دیدار حتی می‌‏شنـاسیدم

 

من همانم, آَشنــای سال‌‏هـای دور

رفته‌‏ام از یادتان!؟ یا می‌‏شناسیدم!؟

 

 

 

از : حسین منزوی

موضوع: <-PostCategory->

برچسب ها : حسین منزوی ,

 

994

نويسنده: یاس آبی | ساعت: 16:58 | بازديد:40

لیلا دوباره قسمت ابن السلام شد
عشق بزرگم آه چه آسان حرام شد      

می شد بدانم این که خط سرنوشت من   
 
از دفتر کدام شب تیره وام شد؟

اول دلم فراق تو را سرسری گرفت
و آن زخم کوچک دلم آخر جذام شد

گلچین رسید و نوبت با من وزیدنت
دیگر تمام شد گل سرخم! تمام شد

شعر من از قبیله خون است خون من
فواره از دلم زد و آمد کلام شد

ما خون تازه در رگ عشقیم عشق را
شعر من و شکوه تو رمز الدوام شد

بعد از تو باز عاشقی و باز آه ... نه!
این داستان به نام تو اینجا تمام شد.

 

 


از : حسین منزوی

موضوع: <-PostCategory->

برچسب ها : حسین منزوی ,

 

غزل 96

نويسنده: یاس آبی | ساعت: 16:55 | بازديد:39

با هر تو و من ، مایه های ما شدن نیست
 هر رود را اهلیت دریا شدن نیست
 از قیس مجنون ساختن شرط است اگر نه
 زن نیست اندیشه ی لیلا شدن نیست
باید سرشت باد جز غارت نباشد
 تا سرنوشت باغ جز یغما شدن نیست
 در هر درخت اینجا صلیبی خفته ، اما
 با هر جنین ، جانمایه عیسی شدن نیست
 وقتی كه رودش زاد و كوهش پرورش داد
 طفل هنر را چاره جز نیما شدن نیست
 با ریشه ها در خاك ،‌ بی چشمی به افلاك
 این تاك ها را حسرت طوبی شدن نیست
 آیا چه توفانی است آن بالا كه دیگر
 با هر كه افتاد ، اشتیاق پا شدن نیست
 سیب و فریب ؟ آری بده . آدم نصیبش
 از سفره ی حوا به جز اغوا شدن نیست
 وقتی تو رویا روی اینان می نشینی
 آیینه ها را چاره جز زیبا شدن نیست
 آنجا كه انشا از من ، املا از تو باشد
 راهی برای شعر جز شیوا شدن نیست



حسین منزوی

موضوع: <-PostCategory->

برچسب ها : حسین منزوی ,

 

غزل 102

نويسنده: یاس آبی | ساعت: 16:54 | بازديد:37

 تا صبحدم به یاد تو شب را قدم زدم
 آتش گرفتم از تو و در صبحدم زدم
 با آسمان مفاخره كردیم تا سحر
 او از ستاره دم زد و من از تو دم زدم
او با شهاب بر شب تب كرده خط كشید
 من برق چشم ملتهبت را رقم زدم
 تا كور سوی اختركان بشكند همه
 از نام تو به بام افق ها ،‌ علمزدم
 با وامی از نگاه تو خورشید های شب
 نظم قدیم شام و سحر را به هم زدم
 هر نامه را به نام و به عنوان هر كه بود
 تنها به شوق از تو نوشتن قلم زدم
 تا عشق چون نسیم به خاكسترم وزد
 شك از تو وام كردم و در باورم زدم
از شادی ام مپرس كه من نیز در ازل
همراه خواجه قرعه ی قسمت به غم زدم


حسین منزوی

موضوع: <-PostCategory->

برچسب ها : حسین منزوی ,

 


 
مکث تمپ | قالب های رایگان وبلاگ | قالب های بلاگفا | قالب های میهن بلاگ | قالب های پرشین بلاگ | قالب های بلاگ اسکای | قالب های دیتالایف | پوسته های وردپرس | ام گرافيك | M Graphic | تك پي اس دي