close
تبلیغات در اینترنت
حامد عسگری
loading...
سرویس سایت سایت رزبلاگ بزرگترین سرویس ارائه خدمات سایت نویسی حرفه ای در ایران

گلچین اشعار جدید معاصر و کلاسیک

با من برنو به دوش، یاغی مشروطه خواه عشق کاری کرده که تبریز می سوزد در آه بعدها تاریخ می گوید که چشمانت چه کرد؟ با من تنهاتر از ستارخان بی سپاه…

عشق قل قل می زند

ای لب تــو قبله ی زنبورهــــای سومنـات
خنده ات اعجاز شهناز است در کرد بیات

مطلع یک مثنویِ هفت مَن ، زیبایی ات
ابــــروانت، فاعلاتن، فاعلاتن، فاعلات

من انار و حافظ آوردم، تو هــم چایـی بریز
آی می چسبد شب یلـدا هل و چایـی نبات

جنگل آشوب من، آهـوی کوهستان شـعــر
این گـوزن پیـر را بیـچاره کرده خنده هات

می رود، بو می کشد، شلیک، مرغی می پرد
گردنش خــم مــی شود، آرام می افتد به پات

گرده اش می سوزد و پلکش که سنگین می شود
می کشد آهـــی، کـه آهــو... جان جنگل به فدات

سروها قد مـــی کشند از داغــــی خــون گوزن
عشق قل قل می زند از چشمه ها و بعد، کات:

پوستش را پوستین کـرده زنــی در نخـــجوان
شاخ هایش دسته ی چاقوی مردی در هرات

حامد عسگری


بازدید : 37 تاریخ : چهارشنبه 03 خرداد 1391 زمان : 16:24 نویسنده : یاس آبی نظرات ()

حال و روز من

همزاد گردبادم و از نسل آتشم
پایان نیمه كاره ی خوابی مشوشم

من یك مناره ام به بلندای عمر نوح
با زخم و تاول و ترك و غم ، منقشم

شهنامه ای نبود بگویم كه رستمم
سودابه ای نبود بگویم سیاوشم

"
گاهی دلم برای خودم تنگ می شود"
گاهی اسیر " روی خوش و موی دلكشم "

گاهی به حال من غزلم گریه می كند
از ناله های مبهم دردی كه می كشم

بغضی به سینه دارم و عكسی برابرم
به چشم های شرقی این عكس دلخوشم

تا صبح گریه می كنم و غنچه می دهند
گل های ریز صورتی روی بالشم

حامد عسگری


بازدید : 37 تاریخ : چهارشنبه 03 خرداد 1391 زمان : 16:23 نویسنده : یاس آبی نظرات ()

زیبــایـــی مــــــواج

از دست من و قافیه هایم گله مند است
ماهی کـه دچارش غزلم بند به بند است

مو فندقی چشم سیاهی که لبانش
مرموز ترین عامل بیمــاری قند است

زیبــایـی مــــواج پس پلک بنفـشش
دلچسب تر از اطلسی و شاه پسند است

سیب است کــه از دامنـه ی رود مـی آید؟
یا نه... گل سر بسته به موهای کمند است؟

دارایی من ـ چند کلاف غزل ـ از تو
شیرینی لبخند تو ـ یک جرعه ـ به چند است؟

دیماه رسیده است و من زخمی و سردم
لبخند بزن خنده ی تو گـــرم کننده است

از ما گله کم کن که بپاشیــــم غزل را
پیش قدم پاشنه هایی که بلند است

حامد عسگری

بازدید : 100 تاریخ : چهارشنبه 03 خرداد 1391 زمان : 16:23 نویسنده : یاس آبی نظرات ()

نیمه‌ی عاشقترم را باد برد

شانه‌ات را دیر آوردی سرم را باد برد
خشت خشت و آجر آجر پیکرم را باد برد

من بلوطی پیر بودم پای یک کوه بلند
نیمم آتش سوخت، نیم دیگرم را باد برد

از غزل‌هایم فقط خاکستری مانده به جا
بیت های روشن و شعله ورم را باد برد

با همین نیمه همین معمولی ساده بساز
دیر کردی نیمه‌ی عاشقترم را باد برد

بال کوبیدم قفس را بشکنم عمرم گذشت
وا نشد بدتر از آن بال و پرم را باد برد


حامد عسگری

بازدید : 47 تاریخ : چهارشنبه 03 خرداد 1391 زمان : 16:22 نویسنده : یاس آبی نظرات ()

امروز عصر

هر بار خواست چای بریزد نمانده ای
رفتی و باز هم به سكوتش نشانده ای

تنها دلش خوش است به اینكه یكی دو بار
با واسطه سلام برایش رسانده ای

حالا صدای او به خودش هم نمی رسد
از بس كه بغض توی گلویش چپانده ای

دیدم دوباره شهر پر از جوجه فنچ هاست
گفتند باز روسری ات را تكانده ای

می رقصی و برات مهم نیست مرگشان
مشتی نهنگ را كه به ساحل كشانده ای

...

بدبخت من ، فلك زده من ، بدبیار من
امروز عصر چای ندارم ... تو مانده ای

حامد عسگری

بازدید : 34 تاریخ : چهارشنبه 03 خرداد 1391 زمان : 16:22 نویسنده : یاس آبی نظرات ()

غزل اختراع شد

وقتی بهشت عزوجل اختراع شد
حوا که لب گشود عسل اختراع شد

در چشم های خسته ی مردی نگاه کرد
لبخند کوچکی زد و قند بدل اختراع شد

آهی کشید، آه دلش رفت و رفت و رفت
تا هاله ای به دور زحل اختراع شد

حوا بلوچ بود ولی در خلیج فارس
رقصید و در حجاز هبل اختراع شد

آدم نشسته بود، ولی واژه ای نداشت
نزدیک ظهر بود، غزل اختراع شد

آدم  که سعی کرد کمی منضبط شود
مفعول فاعلات فعل اختراع شد

"یک دست جام باده و یک دست زلف یار"
این گونه بود، ها! که بغل اختراع شد

حامد عسگری

بازدید : 55 تاریخ : چهارشنبه 03 خرداد 1391 زمان : 16:21 نویسنده : یاس آبی نظرات ()

برنو به دوش

با من برنو به دوش، یاغی مشروطه خواه

عشق کاری کرده که تبریز می سوزد در آه

بعدها تاریخ می گوید که چشمانت چه کرد؟

با من تنهاتر از ستارخان بی سپاه

موی من مانند یال اسب مغرورم سپید

روزگار من شبیه کتری چوپان سیاه

هرکسی بعد از تو من را دید گفت از رعد و برق

کنده ی پیر بلوطی سوخت نه یک مشت کاه

کاروانی رد نشد تا یوسفی پیدا شود

یک نفر باید زلیخا را بیاندازد به چاه

آدمیزاد است و عشق و دل به هر کاری زدن

آدم است و سیب خوردن، آدم است و اشتباه

سوختم دیدم قدیمی ها چه زیبا گفته اند:

"دانه ی فلفل سیاه و خال مهرویان سیاه" !

 


حامد عسگری


بازدید : 106 تاریخ : دوشنبه 1 خرداد 1391 زمان : 22:8 نویسنده : یاس آبی نظرات ()
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز

آمار سایت
  • کل مطالب : 91
  • کل نظرات : 16
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 6
  • آی پی امروز : 3
  • آی پی دیروز : 1
  • بازدید امروز : 19
  • باردید دیروز : 3
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 1
  • بازدید هفته : 19
  • بازدید ماه : 159
  • بازدید سال : 1,170
  • بازدید کلی : 31,990